اواخر ترم آخر دوره کارشناسی بودیم که یکی دو تا از بچه ها پیشنهاد جشن فارغ التحصیلی دادند. من چون شاعل بودم و سرم یکی دو جای دیگه هم مشغول بود سعی کردم آروم از کنار قضیه بگذرم و خودم رو زیاد قاطی نکنم. با اصرار رسول و بقیه یه بار جلسه هماهنگی شون رفتم. چشمتون روز بده نبینه ! بیشتر جلسه ناهماهنگی و دعوا بود تا ... دیدم اگه تو این جشن آبروریزی بشه به اسم همه زده میشه کم کم مسئولیت نشریه و لوح و امور تبلیغاتی و ... رو دادند به من. تو اکثر جلسات نصف اش فقط به جنگ و جدل می گذشت. جشن، روز 19 آذر بود و برای اطلاعیه تبلیغی من فرمولی تحت عنوان ؟=3+16 رو درآوردم و تو کاغذ A3 چاپ کردیم و در و دیوار زدیم. همه تعجب کرده بودند. هرکسی یه چیزی می گفت. یه روز که تو دفتر انجمن علمی نشسته بودیم یه خانم باعجله اومد و گفت : "پیدا کردم" انگار مثل ارشمیدس که می گفت : "اوره کا اوره کا " فرمول ریاضی کشف کرده بود. گفت : "این یک اطلاعیه آموزشیه و یعنی از 16 جلسه اگه 3 جلسه غیبت کنیم درسمون حذف میشه".
اینو گفت و همه زدند زیر خنده.
انجمن علمی رو هم که بتازگی دایر کرده بودیم و تقریبا به جز چند تا میز و صندلی هیچ چی نداشت ما اداره می کردیم که منو یاد جمله "بر بساطی که بساطی نیست" میندازه.
یه دکتر هم داشتیم که رئیس دانشگاه بود. رفتیم پیش اش و گفتیم که ما نه کامپیوتر داریم، نه پرینتر. چی کار کنیم ؟ همه کارامون مونده. مثل همیشه گفت : "شما برنامه پژوهشی تون رو بنویسید بیارید من ببینم" این حرفو تموم نکرده بود که زدیم بیرون . از هر 10 کلمه، 7 کلمه ش پژوهش بود ، 3 تای بعدی هم کارآفرینی بود. البته تنها چیزی که ما تو اون دانشگاه ندیدیم نمونه عملی همین دو کلمه بود. بعض وقت ها هم که بچه ها از دست دکتر عصبانی می شدند همین تکه کلام های پژوهش و کارآفرینی شو می گفتند و می خندیدند.
قرار شد بریم چونه بزنیم و از رئیس مرکز که نسبتا فرد منطقی تر و اهل عمل تر می نمود پول بگیریم برای جشن. البته این کار در 2 فاز انجام شد. اول رفتیم راضی شد 300 هزار تومان بده چند روز بعد با آه و زاری آوردیم اش دفتر انجمن و آه و ناله کردیم و جشن رو در آستانه کنسل شدن وانمود کردیم که واقعا هم همون طور بود و موفق شدیم 500 هزار تومان دیگه ازش بگیریم. البته آدم باحالی بود و درد دانشجوها رو خیلی بهتر از دکتر می فهمید.
حالا کار به اینجا ختم نشد یکی از بچه ها که اسم اش علی بود و به دو دره بازی و کاشتن شهره بود مسئول تدارکات و امور پشتیبانی شده بود که همون اول من گفتم اگه جشن مون یه نقطه ضعف داشته باشه اون هم امور پشتیبانی مونه.
کم کم قضیه پیچید و سرو کله حراست مرکز پیدا شد و خیلی شاکی که چرا با اونها در میان نذاشتیم و البته کار بالا گرفت و قول دادن که نذارن برنامه ما پا بگیره . فردای اون روز بود که یه اکیپ حراستی به بهانه بازدید از واحدها راه افتاده بودن و اتاق ها رو می گشتن . اوضاع شیر تو شیری شده بود . از طرف دیگه دکتر هم شاکی شده بود و می گفت : "چرا منو تو جریان کارها نمیذارید و برنامه های پژوهشی تون رو نمیارید" . اوضاع وقتی قمر در عقرب شد که حراست و دکتر یه جورایی دست به دست هم دادند که البته ناشی گری بچه های ما هم به این قضیه دامن زده بود حراست بهشون فشار آورده بود و اونها هم زیرآب دکتر رو پیش حراستی ها زده بودند و اونها در اوج ناجوانمردی سریع به دکتر گفته بودن.
کم کم بچه ها باورشون می شد که جشن داره کنسل میشه ولی صبح زود رفتیم و مسئول فرهنگی دانشگاه که فرد روحانی بود رو واسطه کردیم و دل دکتر رو یه جوری بدست آوردیم حالا برعکس شد و دکتر جلوی جراستی ها طرف ما رو گرفت و دستش درد نکنه یه جوری قضیه فیصله پیدا کرد.
ادامه شو تو پست بعدی می نویسم.