پردیس بلاگX
وب نوشت های یک مهندس کامپیوتر
وب نوشت های یک مهندس کامپیوتر
اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال (من) بیابان کنید...
دوشنبه 15 شهريور 1389
دوز و کلک در حد کتاب گینس

دیگه تو این دوره و زمونه هر جور دوز و کلکی دیده بودیم و شنیده بودیم الا این یکی که ...

هفته پیش اتفاق افتاد :

مردی سر مزار پدرش ایستاده بود و در غم از دست دادن او سوگوار بود، یکی اومد و گفت: " خدا رحمت شون کنه میخاید براشون یاسین بخونم؟؟؟"

مرد عزادار با تکانی به سرش بهش فهموند که مشکلی نداره میتونی بخونی.

مرد یه دونه از این مشک های قدیمی درآورد که داخلش رو پر کرده بود از باد . سر مشک رو روی قبر گرفت، با دست اش فشار داد و با دهنش صدای باد درآورد. مرد عزادار یه لحظه انگار آب داغ روش ریخته باشند، از جاش پرید و گفت : "مرد حسابی داری چی کار می کنی؟"

اون مردک با خونسردی تمام گفت : "قربان ! من شب ها یاسین رو می خونم و فوت می کنم داخل این مشک روزها میارم و می پاشم اش روی مزارها" .

مرد عزادار اینو که شنید خون جلوی چشماش رو گرفت و در یک چشم به هم زدن پرید و افتاد به جون مرد قرآن خوان. حالا نزن کی بزن !!!!!!

آخرش کار به شکایت و پاسگاه و .... کشید. رئیس پاسگاه هرکاری می کرد نمی تونست خنده خودش رو نگه داره ...

حالا دیگه !

از ایرانی جماعت چیه که برنیاد ؟؟؟؟

اگه این یارو یه کم با تکنولوژی روز آشنا بود فکر کنم می تونست این کارش رو تو کتاب گینس هم ثبت کنه.

سه شنبه 9 شهريور 1389
فزت و رب الکعبه

چون نامه جرم ما به هم پیچیدند

                                           بردند به دیوان عمل، سنجیدند

بیش از همــگان گناه ما بود ولی

                                         ما را به محـبت علی بخشـیدند

---------------------------------------------------------------------------------

امشب سر مهربان نخلى خم شد 

                                            در کیسه نان بجاى خرما غم شد

در کنج خرابه ها زنى شیون کرد 

                                            همبازى کودکان کوفه کم شد . . .

سه شنبه 9 شهريور 1389
منت خداي را عز و جل که....

 

بر وزن گلستان سعدي: "منت خداي را عز و جل که......."

 

لذت زن را ، قندو عسل كه ازدواجش موجب محنت است وبه طلاق اندرش مزيد رحمت.

هر لنگه كفشي كه بر سر ما ميخورد مضر حيات است وچون مكرر موجب ممات.

پس درهر لنگه كفش دو ضربت موجود و برهر ضربت آخي واجب .

مرد همان به كه بوقت نزاع ، عذر به درگاه نساء آورد ورنه زنش ازاثر لنگه كفش حال دلش خوب به جا آورد

ضربت لنگه كفش لاحسابش هم از راه رسيده ، وجيب شوهر بدبخت را به قيچي خياطي درآورده وحقوق يكماهه او را به بهانه جوئي بخورد.

شوهر و نوكر و كلفت همگي دركارند

تا تو پول بدست آوري وماشين بخري

شوهرت با كت وشلوار پراز وصله بود

شرط انصاف نباشد كه تو مانتو بخري

چهارشنبه 3 شهريور 1389
عزل و نصب از نوع احمدی نژادی (این بار رئیس بومی پر)

 

اگه مطلب قبلی رو یه نگاهی بهش بندازید می فهمید که صاحب این وبلاگ چه چشم شوری داشته و هنوز مهر حکم رئیس دانشگاه زنجان خشک نشده پرونده رئیس بومی علوم پایه که رئیس اش پروفسور ثبوتی، یکی از افتخارات ملی بودند رو دادند بغل اش و عذرش رو خواستند.

 

با اینکه یکی از دوستان می گفت : نباید هیچ وقت پروفسور رو عوض می کردند کاری ندارم، چون عمر هیچ کس ابدی نبوده و نیست و پروفسور هم فکر کنم هشتاد رو زده ماشاء الله.

 

ولی عزل و نصب اینطوری دیگه نوبره ! و فقط از یک نفر برمیاد اون هم احمدی نژاد !!!!!!!!!

 

عمق فاجعه اینکه یک اردبیلی رو آوردند رئیس کردند. حالا از تحصن های نصف و نیمه هم بگذریم که توسط دانشجویان و طرفداران پروفسور در دو سه نوبت انجام شد بگذریم ، کار این رئیس بیچاره اول کاری خیلی سخت هستش. هر کاری بخواد بکنه همه سنگ اندازی می کنند.

 

حالا این درسته که پروفسور از لحاظ سیاسی و موضع گیری کمی مغایر با دولت بود ولی  از قدیم گفته اند : سری که درد نمی کنه دستمال نمی بندند. کاری که می شه با کمی تامل بیشتر و احترام بیشتر انجام بشه چرا باید اذهان عمومی رو تشویش کنیم و نتیجه اش هم این بشه که پروفسور مملکت پس از 20 سال ریاست جوری بکوبوننش که جلسه تودیع اش نیاد و قهر کنه ....

 

البته اگر شما هم عمرت رو، جوونی ات رو صرف علم بکنی و بجای اینکه بری اروپا دنبال عشق و حال و امکانات و پول، بیای در زادگاه ات شروع به کار و تعلیم و پرورش جوان های همنوع خودت بکنی و جوونی ت رو صرف کنی و بیست سال یک جا رو از پایه بسازی و اونجا تبدیل به قسمت مهمی از زندگی ات بشه و روزی یک نامه بیاد و بگه که از فردا نمازتون رو تو خونه بخونید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

حتی اگر پروفسور هم نباشید و بیست سال سرایه داری یکجا رو بکنی باز هم انتظار چنین نامهربانی رو نخواهی داشت.

 

 

 

پنجشنبه 28 مرداد 1389
شاید این جمعه برود انشاء الله... (رئیس غیربومی پر . اولین رئیس بومی در دانشگاه زنجان)

به مدد کم لطفی های چندین ساله دولتی ها و به لطف بی عرضگی نمایندگان مجلس پیشین زنجان همواره ریاست دانشگاه زنجان به مدیران درجه 2 و3 شهرهای دیگر از جمله تبریز داده می شد که برای صدق گفته هایمان همین بس که دو رئیس آخر تبریزی بودند و همگان به خاطر دارند که چه افتضاحاتی که به بار ننشست.

البته مدیران تبریزی عمدتا خیلی هم باعرضه تشریف دارند که صد البته منظور ما درجه 2 و 3 و از همه جا بریده شان هست که عمدتا در شهرهای خودشان هیچ سمتی نصیب شان نشده.

مثلا همین رئیس آخر تنها دلیل انتخاب شدنش بخاطر رابطه و اینکه یکسال بیشتر جهت بازنشسته شدنش باقی نبود و البته شما بهتر از من می دانید بازنشستگی با سمت مدیرکلی کجا و بازنشستگی بعنوان یک هیئت علمی معمولی کجا !!!!!!!!! آنهایی که با او کار کرده اند و می شناسند می دانند ، اما رئیس بودها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مثلا بروید سردر دانشگاه را نگاه کنید چند سال هست که کلنگ احداث اش را زده اند و چند ستون بلند کرده اند و همین طور مانده است. جالب اینکه همین سردر (روم به دیوار بیچاره) را دوبار کلنگ زنی کردند چون بار اول جای آن را اشتباهی محاسبه کرده بودند و البته موقعی فهمیدند که یک 100 میلیون تومانی خرج اش کرده بودند و تمام پی ریزی ها و زیرسازی انجام شده بود و همه آنها از پول بیت المال و نفت (بد بو) بود که زیر خاک ها ماند. شاید هم صد سال بعد به عنوان آثار باستانی دفن شده کشف شوند !!!!!!

 خب درصد زیادی از این مشکلات برمی گردد به عدم اتحاد بین اقشار جامعه بویژه در این مورد اساتید محترم که خیلی اوقات چشم دیدن پیشرفت یک همنوع ، دوست و بومی را ندارند که امیدواریم این اتفاق مقدمه ای بر این موضوع باشد.

سه شنبه 26 مرداد 1389
روزه داری، پلکان آدمیت !!!؟؟؟؟

 در این یک ماه خیلی از ماها سعی می کنیم کمتر دروغ بگیم، کمتر غیبت کنیم و کمتر سر مردم کلاه بذاریم . البته بعضی وقت ها هم اصلا حالش رو نداریم که این کارها رو بکنیم.

 

به نظر من ما ایرانی ها دو جور زندگی داریم : 1. زندگی در طول 11 ماه و 2. زندگی در ماه رمضان

خیلی ها که می گن خدا نیازی به روزه گرفتن ما نداره پس لابد خدا خواسته بفهمیم که در کجای این زندگی پرفراز و نشیب قرار داریم.

اگه تو ماه رمضان خیلی از کارهای زشت مون رو نمی کنیم و شاید به خودمون نمره متوسط بدیم پس اون وقت باید به حال خودمون متاسف باشیم که 11 ماه هیزم در آتش جهنم ریختیم و خودمون خبر نداشتیم.

جمعه 15 مرداد 1389
لینوکس هم شد ویندوز!!؟؟؟

 

جمعه 15 مرداد نخستین همایش LAMP برگزار می شد که مباحث لینوکس و  PHP  از مباحث محوری اون بود.   

کارگاه های زیادی برگزار می شد و همه حول Open Source بودن لینوکس و ... بود. البته من چند تا بیشترشون نتونستم شرکت کنم.

موضوع جالبی که اگه یه مقدار دقیق می شدی می تونستی بفهمی این بود که اکثر شرکت کنندگانی که در همایش لینوکس شرکت کرده بودند و با خودشون لپ تاپ آورده بودند سیستم عامل شون ویندوز بود ولی برای خالی نبودن عریضه و کم نیاوردن لپ تاپ شون روشن بود و انگار که لینوکس رو دستگاه شون نصب شده و پا به پای کنفرانس دهنده مسایل رو دنبال می کردند.

ولی در کل یک حرکت خوبی بود و برای شخص من که چند مدتی PHP کار کرده بودم برخی مسایل آموزنده بود. از کارگاه ها ، CakePHP که توسط مهندس آرش همت ارائه می شد خیلی خوب بود و از نظر ارائه و زمان مناسب بود.

حالا این وسط یکی از دوستان هم بود که در نقطه مقابل بود و کارش  ویندوز و .NET و ... بود و خیلی مشتاق بحث بر روی ASP.NET بهتره یا PHP بود که البته فرصتی هرچند کم پیش اومد و با برگزار کنندگان همایش بحثی در این مورد کردیم.

 

سه شنبه 12 مرداد 1389
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی​گیرد


دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد

 

                   ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد

 

 خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو

 

                   که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمیگیرد

 

 بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

 

                   که فکری در درون ما از این بهتر نمیگیرد

 

 صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند

 

                   عجب گر آتش این زرق در دفتر نمیگیرد

 

 من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی

 

                   که پیر می فروشانش به جامی بر نمیگیرد

 

 از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش

 

                   که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد

 

 سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز

 

                   برو کاین وعظ بیمعنی مرا در سر نمیگیرد

 

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است

 

 

                   دلش بس تنگ میبینم مگر ساغر نمیگیرد

 

میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس

 

                   زبان آتشینم هست لیکن در نمیگیرد

 

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

 

                   که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد

 

 سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است

 

                   چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمیگیرد

 

 من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار

 

اگر میگیرد این آتش زمانی ور نمیگیرد

 

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت

 

                   دری دیگر نمیداند رهی دیگر نمیگیرد

 

 بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم

 

 که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمیگیرد

شنبه 2 مرداد 1389
بانک خجالت ...

 

رکود اقتصادی که شاخ و دم نداره که .

وقتی وضعیت نابسامان اقتصادی بیداد می کنه. وقتی مدیریت غلط دولتی کاملا مشهوده حالا هی بهونه بیاریم و توجیح کنیم که مثلا چی رو ثابت کنیم.

در این آشفته بازار بی پولی که تقریبا بازار و کسبه به حالت تعلیق در اومدن و به قول بچه ها مگس می پرونن، هر از چندگاهی شاهد صحنه هایی هستیم که آدم شاخ در میاره. اصلا در نوع خودشون شاهکارند.

چند روز پیش یه چک 650 هزار تومانی بانک تجارت داشتم که رفتم پولش کنم ، پس از مشقت های فراوان چک رو که پشت نویسی کردم و تحویل متصدی بانک دادم، خانمه با اعتماد بنفس تمام برگشت گفت این همه پول نداریم الان بهتون بدیم، یه لحظه جا خوردم و گفتم نکنه چکم 650 میلیونه!!!؟؟؟؟

بعدش متوجه شدم که نه بابا این بخت برگشته ها واقعا تو بانک پول ندارن. پرسیدم : "جقدر باید منتظر بشم؟". گفت: "معلوم نیست! فردا، شاید هم ...". فهمیدم، منظورش این بود که این قدر وایسا تا علف زیر پات سبز بشه. گفتم: " خانم بهتر اسم بانک تونو عوض کنید بذارید بانک خجالت"

قبلا ها وقتی از کسی چکی می گرفتیم باید خداخدا می کردیم چک پول بشه یا اگه نمی شد با هزار خواهش و تمنا و تهدید و دوز و کلک باید پول رو می گرفتیم، حالا اگه موفق بشی اون هفت خوان رو بگذرونی پول گرفتن از بانک میمونه که دیگه اگه نیست یعنی نیست شوخی بردار هم نیست.

باصطلاح باید رونالدو رو ول کنیم، غضنفر رو بچسبیم.

جمعه 25 تير 1389
یادم باشد ...

این پست رو در حالی می نویسم که عصر جمعه هست و همون دلگیری قدیمی و کهنه ای که با عصرهای جمعه بوده و با پای درب و داغونی که امروز به این وضع افتاده نمی تونم بیرون برم و از این دلتنگی خلاص بشم. آخه امروز ظهر دامادمون اومد سراغم و بعد از سالها ما رو کشون کشون برد باشگاه برای فوتسال. من هم رفتم ولی چشمتون روز بد نبینه ، انگار امروز همه قصد جون من رو کرده بودند. تو یک صحنه از بازی من توپ رو از دامادمون رد کردم ولی نامرد چنان ضربه ای به پای راستم وارد کرد که در یک لحظه به زمین افتادم و به خودم پیچیدم و چند نفره من رو بردند بیرون. فکر کنم از خیلی وقت پیش ها انتظار چنین لحظه ای رو داشت تا دق دلی هاشو سرم خالی کنه. شاید به خاطر چند بار طرفداری و روکم کنی بود که بخاطر آبجی ام جلوش در اومده بودم بود که چنین عوضی رو ازم دراومد.
تازه می فهمم چه نعمت هایی رو داریم و از شکرشون غافل بودیم ، با اینکه لنگ لنگان می توانم راه برم ولی برای فردی مثل من که عمرا یه جا بند بشه خیلی عذاب آوره.


یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

وتنها دل ما دل نیست

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب

دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم

یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم

و برای سیاهی ها نور بپاشم

یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم

و از آسمان درسِ پـاک زیستن

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام .


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد